زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... 20 ماهگی تو از زبون مامی ...

این روزها روزهای تحولِ تحول تو رفتار پسریه من ... تحول تو مسیر زندگی ما ... روزهای خوش با هم بودن رو داریم روز به روز قشنگ تر تجربه میکنیم و داریم قوام یه خونواده گرم رو که 20 ماهه شکل گرفته رو بیشتر  و بهتر و دلچسب تر حس میکنیم ... احساس قشنگ پدر و و پسری که با گفتن زیبای لفظ {  بابا } بهم منتقل میکنید احساس زیبایی از تعالی عشق بین من و بابایی به خاطر وجود تو شیرینی زندگیمون احساس زیبای عشق  مادر و فرزندی که از همون روز اول، روز به روز داغ تر میشه ... گاهی فقط سکوت کردن و تماشا کردن بهتره از نوشتن ... پس به جای نوشتن میبینم تا لذت ببرم از این زندگی دلپذیر و خوب که به لطف خد...
18 تير 1392

... شروعی دیگر ...

  دستانت را که به من میسپاری   تمام نبض زندگیم برای تو تپیدن را فریاد میزند...   شب که فرا می رسد ، تمام خستگیهایم را بدرقه راهش میکنم و دیدن روی ماهت آرامش بخش روح جانم میشود و در آرزوی دوباره دیدنت ، صبح را صدا میزنم ...   انگار دیگر برایم صبح و شام بی معناست و دیدن هر باره تو طلوع و غروب روز و شب من است ...     ورودت به 21 ماهگی مبارک باشه وروجک دوست داشتنی ما♥         ...
17 تير 1392

... یه جمعه یه گردش یه پیک نیک ...

بازم یه جمعه دیگه اومد و بساط یه پیک نیک دیگه اما این بار با خونواده بابایی فراهم شد...   پنجشنبه بود که مامان جون زنگ زد و پیشنهاد رفتن به پیک نیک روز پنجشنبه رو داد ... اول قبول نکردم چون قرار بود خاله رویا جونم از تهران بیاد خونمون ، اما بعد که اومدنشون کنسل شد زنگ زدم و گفتم میام ... اول قرار بود که بریم ویلای یکی از دوستهای پدر جون ، اما نشد بریم اونجا ... محل بعدی به پیشنهاد من و بابایی همون جای قولانه من و بابایی بود... بعد از خوردن صبحونه حاضر شدیم تا بریم ... تا میگفتم بریم ، میگفتی دَ دَ ... منم میپرسیدم بریم دَدَ چی کار کنیم دستتو به حالت پرتاب سنگ م...
17 تير 1392

... آتلیه مامی ...

بعد از مدتهای خیلی طولانی ، مامی دوباره آتلیش رو راه اندازی کرد و طی یه عملیات ضربتی دو روزه این عکسها رو ازت گرفته که امیدوارم خوشت بیاد ، که البته الان که میبینی کلی لذت میبری ...   اما انصافاً خودت هم خیلی همکاری کردی و با اینکه کولرمون خراب بود و مدام باید لباس عوض میکردی باهام راه اومدی ...   خیلی دوست دارم جوجه نازم و بدون که همه تلاشم برای خوشحالی تو و ثبت لحظات با تو بودنِ ...                                     ...
16 تير 1392

... پسر بیست من 20 ماهه شد ...

ابرم و اسمان من شده ای نه فقط جان،جهان من شده ای از میان تمام دوره ها تو چرا همزمان من شده ای مثل مریم سکوت میکنم و مثل عیسی زبان من شده ای همه فرعون و گرگ پیشه شدند تو عصا و شبان من شده ای باتو دیگر کسی نمی خواهم همه ی دیگران من شده ای                           خدا رو شکر پسرم که دوباره سلامتیت برگشته و گل لبخند رو روی  لبهای کوچولوت میبینیم   حالا دیگه قدر سلامتیت رو بیشتر از قبل میدونیم ، هم من هم بابایی و هم خودت ...
2 تير 1392

... عکسهایی متفرقه رادین جون در نوزده ماهگی ...

پسرم سلام خوبی مامانی حتماً میپرسی چرا تعداد عکسهای این ماهت اینقدر کمه؟! نه عزیزم فراموشت نکردم و به فکرتم مثل همیشه فقط فقط این ماه یخورده مریض بودی و بیشتر به خودت رسیدم تا خوب شی ما بقی عکسهای این ماهتم تو پستهای قبلی هماهنگ با عنوان پستهاست دوست دارم عشق من     مدلهای نشستنت موقع عکس گرفتنم ازت     اینجا دیگه خیلی مهربون شدی برام   حالا پاهاتو گرفتی و بعد     بعد هم این     ...
2 تير 1392

... روز شمار رادینی 19 ماهه ...

یک، دو، سه ...هفده ، هجده ، نوزده ...   خدارو شکر !!!؟؟؟   به خاطر اینکه بهم سلامتی داد تا یه ماه دیگه بتونم هم نفس لحظه هات باشم و به تونم پا به پای  کودکیت ، شاهد بزرگ تر شدن و قد کشیدنت باشم ...   چه مقدمه ای بهتر از شکر خدا میتونه وجود داشته باشه که نعمت سلامتی رو به تو ، من و بابایی  داده تا در کنار هم بتونیم شاد باشیم و زندگی کنیم که اگه سلامتی نباشه همه چیز این دنیا بی معنی   بی معنیه ...  خدا روشکر پسرکم ، که الان سر حالی و دوباره گل لبخند رو به روی لبهای کوچولوت می بینم که اگه خنده رو لبهای نازت نباشه من و بابا و همه اونهایی که عاشقتن داغو...
1 تير 1392